نجم الدين ابو الرجاء قمى
6
تاريخ الوزراء ( فارسى )
حائض شود ، او چون خرگوش حائض باشد . همسايه را به گناه همسايه نتوان گرفتن . امير اجل چندان نعمت پيشكش كرد ، كه چشم مردم خيره ماند . هر مقراضى كه در خزانهء او بود ، به مقراض پارهپاره كرد ؛ و هر تخت جامه كه يافت ، در وجه پيشكش تخت اعلى رفت . سلطان به حال رضا بازآمد . كس فرستادند ، و نصير الدين را خواندند ، گفتند : آنچه تو گفتى محض شفقت بود ، سلطان آن را پسنديده داشت . اكنون سلطان به حال رضا بازآمد ، ترا با امير اجل صلح ببايد كردن . شراب آن خم خانه سركه شد . نصير الدين نه دست برد ، و نه عذر را شكست ، ( 6 پ ) آب بود كه مىجنبانيد ، از آن زبدهاى حاصل نيامد . امير اجل از وحل آن رفع چنان بيرون آمد كه پاى او تر نشد . ماه را از هول رعد خسوفى نباشد . نصير الدين به عذر با ميان آمد ، اما بنابر رنگ مىنهاد . تير كه از مجروح بيرون آرند ، بتر از آن كار كند كه آنگاه كه كارگر آمد . مرد كه در دريا افتاد ، دامن برگرفتن او چه سود دارد . سوختهء دوزخ را مرهمى نباشد . هركس كه سنگ بر آسمان اندازد ، بر روى وى افتد . نصير الدين جهت شربت ، شكر در آب شور مىكرد . امير اجل عذر قبول كرد . چون شير شرزه بود كه دندان نه از خنده نمود ، رعد بود كه به برق خنده زند ، و صاعقه آرد . مار را پشت نرم بود ، و لكن زهر افشاند . شمشير كه افروخته باشد ، بهتر بر بود . بسيار سختى باشد كه به تعجب مردم را بخنداند . نوازش نصير الدين سر بريده بود ، در طشت زرين . ( 7 ر ) امير اجل بعد از روزى چند اجازت سلطان حاصل كرد . نصير الدين و پسرش را مقيد فرمود . تخت ايشان بند شد . ايشان را در قلعه هلاك كردند ، و روزگار دولت ايشان چون رهبان پلاس پوش آمد . روشنى چشم ايشان روشنى چشم نابينا شد .